تبليغاتX
بامداد
یکشنبه 1390/08/08 ساعت 22:41

نمیدونم چرا همیشه با خاطرات گذشته زندگی میکنم،خاطراتی از آدم هایی که بجز بدی و نامردی ازشون ندیدم.

نمیدونم چرا هرچی سعی میکنم فراموششون کنم تاشاید از آشفتگی ذهنی دور بشم بازم یادشون می افتم؟؟؟

نمیدونم چرا اینقدر روی حماقت های خودم پافشاری میکنم!!!؟

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 1390/06/01 ساعت 22:22

بالاخره امروز مالیات عمرم رو پرداخت کردم.

شب اول آموزشی که تموم شدصبح یکی  از بچه ها باصدای بلند گفت :نبود17ماه و سی روز دیگه؟؟؟؟

حالا این 18ماه هم گذشت تا الان که به این نتیجه نرسیدم که زود گذشت شاید بعدها!!شایدم هیچوقت.



اول شهریورماه نود

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 1389/11/03 ساعت 20:46

بنشین به یادم شبی

تر کن از این می لبی

که یاد یاران خوش است


یاد آور این خسته را

کاین مرغ پر بسته را

یاد بهاران خوش است


مرغی که زد ناله‌ها هر نفس در قفس

عمری زد از خون دل نقش گل در قفس

یاد باد!


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


ای بلبلان چون در این قفس وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید

چون بر دمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد

بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد


گر بایدت دامان گل ای یار، ای یار

پروا مکن چون به جان رسد از خار، آزار


داد! داد! عارف با داغ دل زاد

داد ای دل! عارف با داغ دل زاد


سايه

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 1389/09/20 ساعت 22:45

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته‌ی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
و این بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندلیب نیست

هوشنگ ابتهاج

 

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1389/06/31 ساعت 23:25
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم:

بنشینید «یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

- چهل روبل .

- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.

- دو ماه و پنج روز

- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.

سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟


چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.


فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: 
بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. 

پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

 



در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .

- خیلی خوب شما، شاید .

- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

- من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.

- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..

- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

- به آهستگی گفت: متشکّرم!

- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

- به خاطر پول.

- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.


- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟


لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

 

 (اثری از آنتوان چخوف)

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 1389/03/25 ساعت 18:28
یه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه،
دره به دره صحرا به صحرا،
اون جا که شبا پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه موی پریشون...
*
یه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ته اون دره
اون‌جا که شبا یکه و تنها
تک‌درخت بید شاد و پرامید
می‌کنه به ناز دس‌شو دراز
که یه ستاره بچکه مث
یه چیکه بارون به جای میوه‌ش
سر یه شاخه‌ش بشه آویزون...
*
یه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره از توی زندون
مث شب‌پره با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا که شب سیا
تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می‌کشن
تو خیابونا سر میدونا:
عمو یادگار! مرد کینه‌دار!
مستی یا هش‌یار
خوابی یا بیدار؟
*
مست ایم و هشیار،
شهیدای شهر!
خواب ایم و بیدار،
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه می‌آد بیرون،
از سر اون کوه
بالای دره

روی این میدون

رد می‌شه خندون

احمد شاملو

(تقدیم به نادر و تمامی آزاد مردان دربند)


نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1388/11/21 ساعت 18:25

http://www.blogfa.com/photo/l/labdan.jpg

بر سر كاج بلند و سبز باغ همسايه ما

عطر آزادي خود را مي بويند

من به آزادي مرغان قفس مي انديشم

نه به پرواز و نگاه آنان

من به آن لحظه مي انديشم 

كه در آن رخصت پرواز كبوترهاست

من به آن هلهله گنجشكان مي نگرم

كه به هنگام غروب

چشم هارا به افق مي دوزم

كاش مردي به فراز كوه

با دو مشعل در دست

مثل خورشيدي

در ظلمت قلب من

ظاهر مي شد...

چشم ها را به افق مي دوزم

كاش دستي ز زمين مي روئيد

و درخت ديگري بر تن دشت سيه مي كاشت

كاش دستي ز زمين مي روئيد...

من به آزادي مرغان قفس

مي انديشم

زنده ياد گلسرخي

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع: