تبليغاتX
بامداد
یکشنبه 1388/08/10 ساعت 23:7

تلخي ِ اين اعتراف چه سوزاننده است که مردي گشن و خشم‌آگين

در پس ِ ديوارهاي ِ سنگي‌ ِ حماسه‌هاي ِ پُرطبل‌اش

دردناک و تب‌آلود از پاي درآمده است.

مردي که شب‌همه‌شب در سنگ‌هاي ِ خاره گُل مي‌تراشيد

و اکنون

پُتک ِ گران‌اش را به سوئي افکنده است

تا به دستان ِ خويش که از عشق و اميد و آينده تهي‌ست فرمان دهد:

«ــ کوتاه کنيد اين عبث را، که ادامه‌ي ِ آن ملال‌انگيز است

چون بحثي ابلهانه بر سر ِ هيچ و پوچ...

کوتاه کنيد اين سرگذشت ِ سمج را که در آن، هر شبي

در مقايسه چون لجني‌ست که در مردابي ته‌نشين شود!»

من جويده شدم

و اي افسوس که به دندان ِ سبعيت‌ها

و هزار افسوس بدان خاطر که رنج ِ جويده شدن را به‌گشاده‌روئي

تن‌در دادم

چرا که مي‌پنداشتم بدين‌گونه، ياران ِ گرسنه را در قحط‌سالي اين‌چنين

از گوشت ِ تن ِ خويش طعامي مي‌دهم

و بدين رنج سرخوش بوده‌ام

و اين سرخوشي فريبي بيش نبود;

يا فروشدني بود در گنداب ِپاک‌نهادي ِ خويش

يا مجالي به بي‌رحمي‌ ِ ناراستان.

و اين ياران دشمناني بيش نبودند

ناراستاني بيش نبودند.

 من عمله‌ي ِ مرگ ِ خود بودم

و اي دريغ که زنده‌گي را دوست مي‌داشتم!

 آيا تلاش ِ من يک‌سر بر سر ِ آن بود

تا ناقوس ِ مرگ ِ خود را پُرصداتر به نوا درآورم؟

من پرواز نکردم

من پَرپَر زدم!

در پس ِ ديوارهاي ِ سنگي ِ حماسه‌هاي ِ من

همه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.

اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بي‌تلاش‌اش تنهاست،

به دست‌هاي ِ خود مي‌نگرد

و دست‌هاي‌اش از اميد و عشق و آينده تهي‌ست.

 اين سوي ِ شعر، جهاني خالي، جهاني بي‌جنبش و بي‌جنبده، تا ابديت

گسترده است

گهواره‌ي ِ سکون، از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است

ظلمت، خالي‌ ِ سرد را از عصاره‌ي ِ مرگ مي‌آکند

و در پُشت ِ حماسه‌هاي ِ پُرنخوت

 مردي تنها

 بر جنازه‌ي ِ خود مي‌گريد.

  بامداد

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 1388/08/03 ساعت 22:40

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آن چنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

 لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلب

هر تنگ حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست.

 سایه

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1388/07/01 ساعت 23:20

http://nasiriphotos.com/blog/blogimg/autumn-sunlight.jpg

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

شرنگ افزای رنج زندگانی ست

غم او چون غم من جاودانی ست

 افق در موج اشک و خون نشسته

شرابش ریخته جامش شکسته

گل و گلزار را چین بر جبین است

نگاه گل نگاه واپسین است

پرستوهایی وحشی بال در بال

امید مبهمی را کرده دنبال

نه در خورشید نور زندگانی

نه در مهتاب شور شادمانی

فلق ها خنده بر لب فسرده

سقف ها عقده در هم فشرده

کلاغان می خروشند از سر کاج

که شد گلزار ها تاراج تاراج

درختان در پناه هم خزیده

ز روی بامها گردن کشیده

خورد گل سیلی از باد غضبناک

به هر سیلی گلی افتاده بر خاک

چمن را لرزه ها در تار و پود است

رخ مریم ز سیلی ها کبود است

گلستان خرمی از یاد برده

به هر جا برگ گل را باد برده

نشان مرگ در گرد و غبار است

حدیث غم نوای آبشار است

چو بینم کودکان بینوا را

که می بندند راه اغنیا را

مگر یابند با صد ناله نانی

در این سرمای جان فرسا مکانی

سری بالا کنم از سینه کوه

دلم کوه غم و دریای اندوه

آهم می شکافد آسمان را

مگر جوید نشان بی نشان را

به دامانش درآویزد به زاری

بنالد زینهمه بی برگ و باری

حدیث تلخ اینان باز گوید

کلید این معما باز جوید

چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که بگویم

 فرود آید نگاه از نیمه راه

که دست وصل کوتاهست کوتاه

نهیب تند بادی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم های باران

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل

پریشان شد پریشان تر چه حاصل

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهره گل ها می کنی پاک

غم دل های ما را شستشو کن

برای ما سعادت آرزو کن


فريدون مشيري

  

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1388/06/18 ساعت 23:37

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

 

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

 

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

 

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت.

سايه

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1388/06/11 ساعت 14:22

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما …
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد،

بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت،

به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را


دكتر شفيعي كدكني

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 1388/05/14 ساعت 22:6

 با این دل ماتم زده آواز چه سازم

 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم

 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز

 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات

 با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه سازم

 گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز

 با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم

 تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست

 از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود

دور از تو من دل شده آواز چه سازم ؟

 سایه

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 1388/05/05 ساعت 21:40

خوب که نگاه می کنی می بینی..

 غزل منتظر یک ابر مرد است

 تا بیاید هشت حافظ را به نه تبدیل کند!

اینجاست که به احترام نیما کلاه از سر برمی داریم

و به ستایش شاملو همه از جا بلند می شویم...

  حسین پناهی 

 

 

۱۳۸۸/۵/۲

 

نوشته شده توسط بابك | لینک ثابت | موضوع: